تبليغاتX
اینجا همیشه زمستان است
اینجا همیشه زمستان است
here is always winter
90/11/13
تا به حال شده بخواین عقربه های ساعت رو نگه دارید؟یا آرزو کنید زندگی برای چند ثانیه متوقف بشه؟
نه برای اینکه از زندگی خسته شدید یا بریدید.برای اینکه انقدر اون ثانیه های لعنتی رو دوست دارید و ازشون لذت می برید که حاضر نیستید اونارو رها کنید چون مطمئن هستید دیگه تکرار نمیشن.اینجاست که میخواید با تمام وجود فریاد بزنید و بگید"به دنیا بگویید بایستد"

The Time Gallery old clock face

 

 

90/07/07
بگذار کمی هم خودم باشم

اعتقادی به پوششی به نام چادر ندارم البته ممکنه شما با من هم عقیده نباشید اما بیایید به آزادی عقیده و بیان احترام بذاریم و در ادامه با من همراه باشید

اپیزود اول-ایستگاه متروی دروازه دولت-چهارشنبه-ساعت ۶:۳۰شب

به زور سوار قطار شدم.از گرما نفسم در نمی اومد.جلوی خانمی وایسادم که داشت روسری و چادر ِ دختر ِ ۴یا ۵ سالشُ درست میکرد.حتی یک تار ِ موی دخترک هم پیدا نبود.گرمای هوا دخترک رو به شدت کلافه کرده بود و مادر بی خبر از همه چیز فقط به فکر ِ اسلام!! بود،اگر یکی از فلسفه های چادر به گناه نیفتادن آقایون باشه این دختر به این کوچیکی چطور میتونه باعث تحریک بشه که اینطور چادر پیچ شده؟!! و اگر به خاطر یاددادن حجاب داره عذاب میبینه که فکر نمی کنم خود ِ خدا هم راضی باشه!حداقل خدا از ۹ سالگی اجباریش کرده.توی افکاره خودم بود که قطار رسید به ایستگاه دروازه شمیران و مادر و دختر ناپدید شدند.

اپیزود دوم-ایستگاه متروی دروازه دولت-پنج شنبه-ساعت ۷شب

منتظر ِ قطار بودم که چنتا دختر کنارم نشستن.یکی از اونا چادر ِ ملی سرش کرده بود و  روی اون کیف کولی انداخته بود!!! اونم با هر دو بند ِ کیف. و رفتارش به حدی زننده بود ودنبال جلب توجه بود که من به جای اون خجالت می کشیدم.به این فکر میکردم که اگه یکی از دلایل پوشیدنه چادر مشخص نشدن ِ حدود ِ بدن هست، با این چادر که برعکس حدود ِ بدن واضح تر شده،قطار وارد ِ ایستگاه شد.

 

من هر روز شاهدِ صدها اپیزود شبیه به اینها هستم.اگر بازیگران این اپیزودها، از خودشون اختیار داشتن درصدِ قابل توجهی ،شاید هیچ وقت این پوشش رو انتخاب نمیکردن.شاید تقصیر ِ خانواده هاشونه که آزادشون نمیذارن اما ای کاش آدمها میتونستن کمی هم خودشون باشن نه تابلویی از طرز تفکرِ والدین یا همسرشون.

90/05/23
سراب
سراب همیشه هم یه گوداله آب توی بیابون نیست.گاهی یه موقعیت یا یه آدم میشه سراب.اون موقس که تو همه ی حواستو به اون متمرکز میکنی اما وقتی بهش میرسی میبینی سرابی بیش نبوده.حالا اگه سراب توی بیابون باشه آخرش اینه که چند قدم بیشتر راه رفتی اما این یکی سراب،تاوانش خیلی بیشتره
90/05/13
ممنون خدا :)
توی زندگی روزایی پیدا میشه که از خودت متنفر میشی ، دوست داری هر کسی باشی فقط اونی که هستی نباشی!انقدر عرصه بهت تنگ میشه که دوست داری سر به بیابون بذاری.

توی این روزای تلخ،فقط یه دلیل پیدا میشه که تو رو به زندگی بر می گردونه.اونم آدم یا آدمایی هستن که تورو صادقانه دوست دارن،همینجوری که هستی،با کلی عیب و کاستی.اونوقته که تو آروم آروم به زندگی برمیگردی.

همیشه توی این مواقع خدارو شکر میکنم بخاطر وجود همچین آدمایی :)

90/05/10
Damn!
هیچکس ۲بار زندگی نمی کند!

پ ن:چه بد!

90/05/09
ب مثل ِ بغض
بزرگترین درد ِ آدمی میتونه بغض ِ گلوگیری باشه که هیچ وقت قصدِ شکستن نداره!

پ.ن:کاش این زمانه زیرو رو شود

روی خوش به ما نشان نمی دهد       قیصر امین پور